تبليغاتX
قانون و فاصله

قانون و فاصله

خودم و خداو فرشته و طبیعت و عشق

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش (یکی از زیبا‌ترین نامه‌های دنیا )

وقتی ژرالدین (حاصل ازدواج چارلی و اونا اونیل) می‌خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه‌ای نوشت که در شمار زیبا‌ترین و شور انگیزترین نامه‌های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می‌کند.

 ژرالدین دخترم:

اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از توخیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.

تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی. این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می‌شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می‌بینم.

شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین٬ نامه‌ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه‌ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می‌آمد٬ طعنه اش می‌زدم و می‌گفتمش برو.

 

 من در رویای دخترم  خفته ام. رویا می‌دیدم ژرالدین٬ رویا.......

رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می‌دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می‌دیدم به روی آسمان٬ که می‌رقصید و می‌ شنیدم تماشاگران را که می‌گفتند: "دختره را می‌بینی؟ این دختر همان دلقک پیره "اسمش یادته؟ "چارلی". آره من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می‌رقصی. این رقص‌ها  و بیشتر از آن  صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه‌های تاریک را، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می‌لرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین  و در آن شبها  در آن شبهای افسانه ای کودکی‌های تو، که تو با لالایی قصه‌های من  به خواب می‌رفتی٬ و من باز بیدار می‌ماندم در چهره تو می‌نگریستم، ضربان قلبت را می‌شمردم، و از خود می‌پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ پس..........

تو مرا نمی‌شناسی ژرالدین. در آن شبهای دور ٬قصه‌ها با تو گفتم٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست‌ترین محلات لندن آواز می‌خواند و می‌رقصید و صدقه جمع می‌کرد.این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را چشیده ام. و از اینها بیشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می‌زند  اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می‌خشکاند،  احساس کرده ام. بااینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. از تو حرف بزنیم، داستان من به کار تو نمی‌آید.

 به دنبال تو نام من است: چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند  خود گریستم.

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می‌کنی٬ تنها رقص و موسیقی نیست.

نیمه شب هنگامی ‌که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می‌رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی.

گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو : "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آنها هستی - دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می‌شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می‌شناسم، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصه‌هایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده‌ی نورافکن‌های تآتر "شانزلیزه" خبری نیست.

نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی‌رقصند؟

اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌رقصد.

همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌زند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می‌فرستم. هر مبلغی که می‌خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می‌کنی، با خود بگو : "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد."

جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی  همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه با تو حرف می‌زنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه‌های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می‌روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می‌گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوا٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار  سقوط می‌کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.

آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی ‌است.

شاید روزی  چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬ همیشه سقوط می‌کنند.

دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می‌درخشد.......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می‌شناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می‌دانم.

 

به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی‌پوشاند. به خاطر هنر می‌توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می‌زنم.

 اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می‌داری.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8 PM  توسط درا  | 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام ....... زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند

چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند

 و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11 PM  توسط درا  | 

متنی زیبا و فوق العاده از دكتر شریعتی به نام "دلیل بودن تو"

هر کسی دوتاست.

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد.

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.

اما کسی نداشت...

و خدا آفریدگار بود.

و چگونه می توانست نیافریند.

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

 

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرفهایی است برای نگفتن...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند.

 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...

 

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.

درونش از آنها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن، نتوانستن بود.

با نبودن نتوان بودن.

 

و خدا تنها بود.

         هر کسی گمشده ای دارد.

                              و خدا گمشده ای داشت... 

 


این است دلیل بودن تو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 7 PM  توسط درا  | 

 

 

 

 

گاهی سکوت کنیم شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد...

خدایا بازم ممنونم..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 1 PM  توسط درا  | 

 

میخواهم خلاصه بگویم ..

کوتاه بگویمت که ای کاشها دیگر برایم مفهومی ندارد..

و حال در پی سکوتی سهمگین به دنبال تو میگردم..

اما نمیدانم چرا تو نمیتوانی آنگونه به اینگونه بودنم نگاه کنی که فصل سرد غمهایم تو را نیازارد..

غمهایی که اکنون از دوری وفراق عزیزان است..

و اما..

خداوندا بیامرز ما راکه اکنون تو تنها آمرزندهی حاضر هستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 5 PM  توسط درا  | 

برای اولین بار احساس تنهایی مرا ترساند..

دختری در ناز لطافت غرق شده هرگز فکر تنهایی نمیکند..

ای کاش هرگز ترسی نبود و مجبور به انتخاب نبودیم ..

دلم گرفته...

.

.

و اما

ای خدا

سپاسگزاری من همواره با توست مرا ببخش که دلم لرزان است.. و قلبم بر سستی ایمانم میلرزد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 5 PM  توسط درا  | 

 

سلام

میدونی فرشتم دلش هوای آسمون کرده

میخواد پرواز کنه

دیگه دلش از آدما سیر شده..

دلم نمیخواد فرشتم بره ..اما اون دیگه تاب موندن نداره..

خدایا فرشتمو به تو میسپارم..

و اما

خدایا ازت ممنونم به خاطر صبر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11 AM  توسط درا  | 

رمضان

ماه مهمانی خداست

دعا یادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 6 PM  توسط درا  | 

 

 

 

سلام بر خالق شکوفه

 سلام بر آفریدگار نغمه ی عشق که میسرایند آن را بلبلکان در آغوش بهار 

 سلام دوستای خوبم ..

 چند وقت بود که نتونستم بیام اینجا احتمالا از حالا به بعدم کمتر میام..

  امروز که داشتم به بهار فکر میکردم دیدم این خودش میتونه یه نشونه باشه..

  نشونه ی اینکه منم میتونم همه اتفاقاتو از اول شروع کنم..

  یه شروع درست..

  گفتم یه شروع درست.. یاد حرفای فرشتم افتادم..

  این دفعه من رفتم به دیدن فرشته و اون بهم یه درس داد ..

  فرشته دو تا درخت به من نشون داد و بهم گفت:

  ببین این ۲ تا درخت هم اندزه هستن از نظر قد ..

 بعد به من گفت حالا به تنه این درختا نگاه کن ببین یکی تنومنده و اون یکی هنوز

  تنومند نشده..

  حالا دقت کن اون درخت تنومند کج شده و رفته بالا و این درخت با وجود سن کم

 صاف رفته بالا.. و با وجود سن کمش با درخت تنومند هم اندازه هستن..

 اون نگاهی به من کرد و لبخندی زد ..

  و منو با یه دنیا فکر تنها گذاشت ..

  ای کاش همیشه درست قدم برداریم...که طبیعت همواره راهنمای ماست.

 

و اما..

 

ای خدای راهنما راهنمایم باش به درستی و خوبی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11 AM  توسط درا  | 

سال نو مبارک..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11 AM  توسط درا  | 

سلام خالق زیبای من..

و سلام بر همه ی زیباییها...

و سلام بر تو

نمیدانم چرا گاهی فرا موش میکنم تو را؟؟

با وجود اینکه همواره تو  نشانه های خود را در مسیر من قرار میدهی..

افسوس که چشمان من گاهی در دیدار تو کورترینند ..

و گوشهایم ناشنوایند در شنیدن نوای به این بلندی..

خداوندا مرا راهنما باش در لحظه ی فراموشی ..

مرا در کوچه های سرد عادت تنها مگذار..

مرا در  درون پر پیچ خم خویش غرق مگردان که هر چه در این درون غرق میشوم

راه خویش بیشتر گم میکنم...

خداوندا راهنمایم باش ...

در بیکران خویش راهنمایم باش...

 

و اما

سپاس تو را برای به قدر هر چه هست و نیست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9 PM  توسط درا  | 

 

 

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست،

 در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد...

 آنچه تقدير من و توست همان می گذرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2 PM  توسط درا  | 

السلام علیک یا ثار الله...

کل یوم عاشورا    کل الارض کربلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2 PM  توسط درا  | 

 

سپاس تو را برای داشته هایم ..

سپاس تو را برای نداشته هایم..

سپاس تو را برا بودنم...

سپاس تو را برای نبودنم...

سپاس تو را برای هست ها ...

سپاس تو را برای نیست ها...

سپاس ...

که هر چه فکر میکنم جز سپاس برای تو چیزی به خاطر نمی آورم ...

...

..

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8 PM  توسط درا  | 

سلام بر خالق عشق زیبایی...

 در غریبانه ترین لحظات زندگیم دست نیاز به سوی تو از برای عشقی دراز کردم...

    و تو آن عشق به من هدیه کردی...

 حال از تو راز نگا هداری عشق را میخواهم ...

عشقی ابدی و بی انتها ... تا انتهای عشقی بی انتها..

 بیاموز مرا راز نگاهداری گوهر تابنده عشق را...

که راز نگاهداری این گوهر همچون عشق در تو می بینم...

و اما..

ای خدای عاشق راز پایداری عشق بیاموز مرا...

 باز هم سپاس تو را

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11 PM  توسط درا  | 

 

 

 

سلام به تو

و سلام به به مالک عشقو دوستی

 

یه مطلب در مورد یلدا پیدا کردم که قشنگ بود گفتم بذارم اینجا:

                            

                    

                       ایرانیان باستان با باور اینکه فردای شب یلدا با دمیدن خورشید،

 

 

                            

                              روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می‌‌یابد،

 

             

             

                  آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و

 

                                  

                                         

                                        برای آن جشن  بزرگی بر پا می‌کردند .

 

                                            

 

             نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب،

 

                                  

                                        

                                      تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن.

 

 

 

      مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا

 

 

                          

                            روشنایی وتاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند.

 

 

             

              روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر

                               

 

                                            

                                                    نشانه‌ای از غلبهٔ  تاریکی.

 

 

           

               یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است.

 

 

            

                این جشن مراسمی آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال

 

 

                  

                      پیش در ایرانبرگزار می‌کرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است.

 

 

 

              این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است.

 

                                                                                                                   

                                                                                                                         

                                                                                                                         برگرفته از :تاریخ٬عرفان٬مذهب٬زن

و اما

خدایا نور عشق خود را بر زندگی ما بتابان..  

 

شب یلدا مبارک

و دلتون شاد..

عیدغدیر و عید قربانتونم مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4 PM  توسط درا  | 

          

خدای زیبا  گاهی آفریده های تو خود وصف کننده خویش هستند

عیدتون مبارک و دلتون شاد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1 PM  توسط درا  | 

     

           

سلام بر خالق توانا 

        اینجا قطعه ای از آسمان در زمین است...

  یا هو٬ این زیبایی از چه بابت به ما دادی ..؟؟

   که ما مست در زیبایی این عشق در پی آستان تو می دویم..

  امان از این عشق که مرا مست ولای تو کرده ..

    و امان از پوچی من٬که خود کردم با خود این پوچی ...امان.. که نمیدانم چیستی...!!

                 یا رب مرا در یاب که حکمت حکمتمند تو مرا نیازیست وافر

 با تمامی وجود می ستایمت ٬اما!! دریغا که زبان ناچیز من

                                                               در وصف تو نا کام مانده است

                                                                                  نا کام..!

و اما..

باز هم تو را سپاس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 4 PM  توسط درا  | 

 

سلامی به زیبایی زمستانی که هنوز در راه

 سلام به خود زمستون..

سلام به خالق زیباتر از زمستان

        و سلام به تو

                محو تماشای زیباییها شده بودم و فکر میکردم..

                      فکر به زیبایی فکر به کفن پوش شدن زمین وپرواز تا انتهای عشق

          یاد حرف مولانا افتادم:

  هر کسی کو دور ماند از اصل خویش           بازجوید روزگار وصل خویش

      و ملکه ی نقره ای زمستان.... ..

 که آروم و بی صدا متین و زیبا دست بر سر درختان میکشه که بخوابند...

  آروم بی سر و صدا...

  و با ملحفه سفید رنگش اونا رو میپوشونه...

                                                 که سردشون نشه در عین سرما....

       چه معصومانه و بی سر صدا میخوابند درختان پاک و بی آلایش...

                        چه معصومانه و بی سر صدا میخوابند درختان پاک و بی آلایش...

واما...

 سپاس از تو که زیبایی ...

و زیباییت شایسته پرستش...

باز زندگی خود را به دو دست توانای تو میسپارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1 PM  توسط درا  | 

سلام

سلام به تو

با حال هوای زمستونی  چطوری؟

من که حسابی حال هوام عوض شده...

 

بزودی یه مهمون تو وبلاگم دارم که امیدوارم وبلاگ با وجودش

قشنگتر بشه...!

بزودی با حالو هوای زمستونی میام...

راستی عیدتونم مبارک

واما...

سپاسگذارم از تو به خاطر همه چی خدای خوب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 5 PM  توسط درا  |